خرید بک لینک

درباره سایت

نامه ای برای فابرکاستل

امکانات وب

پرده ها رو کنار نزن؛ من همونیم که با رضایت خاطر تاریکی رو انتخاب کرد؛ بی حرکت یه جا واینستا، صدای موزیک رو بالا ببر که اینجا فی الواقع قلبی به سختی درد داره جون میده! دروغ چرا، به طرز عجیب و خاصی رسیدم به اوج خنثایی؛ دارم توی درون خودم به فراموشی سپرده میشم؛ نمی دونم کجای این داستان به خواب عمیقی ف

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 1:26

آیینه می خندد، سکوت می شکند، زمان تار می شود و سایه ها کناره میگیرند. به کدامین سو رهسپار شوم پروردگارا وقتی زندگی را از بیخ و بن سراب می بینم. تشنگی امانم را بریده است، اینگونه که شروع نکرده عطش پایان را دارم. اینجا افق مردی است که ایستاده می خندد، در مقابل انعکاس نوری که به حقیقت آن اعتقادی ندار

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 1:26

دوران دبیرستان بود؛ با یکی از رفقای قدیمی توی یکی از دبیرستان های سطح پایینِ شهر ثبت نام کردیم و با اینکه اوضاع بچه های اونجا زیاد جالب نبود اما همینکه کنار هم بودیم و خوش می گذروندیم خدا رو شکر می کردیم. اون سال درگیر یه ناظم خیلی تند اخلاقی شده بودیم که با اینکه بیرون از مدرسه آدم خیلی با اخلاق و آبرومندی بود ولی برعکس داخل مدرسه همه رو به صلابه می کشید و کلا رحم و مروتی به کسی نداشت! از اون آدمای عشق بلندگو بود که یه میکروفون بیسیم همیشه توی دستش می گرفتُ صدایِ گوش خراشش رو از پشت تریبون رو سر ما آوار می کرد. یکی از مشخصه های خیلی بارزی که شاملش میشد و از چشم هیچ کسی پنهون نبود پاهای بدون جوراب داخل کفشش بود که از اون برای ما سوژه ای می ساخت که ناخودآگاه کل روزمون رو می ساخت! اینگاری این تندی زیادی این حق رو به ما می داد که دور از چشمش توی اون نقطه ی کور بشینیم و هرهر به ریش نداشتش بخندیم! زنگ آخر بود که یکی از استادا به علت نامعلوم نتونست سر کلاس درس حاضر بشه؛ داشتیم توی حیاط وول می خوردیم که یکی از بچه ها پیام آورد که می تونید برید خونه هاتون؛ بارُ بندیل رو جمع کردیم که بریم که

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:29

به هر فلاکتی بود بالاخره رسیدیم اون بالا؛ عرق بود که فقط از پیشونیمون سرازیر می شد؛ جای واقعا بکری بود؛ نسیم خیلی خنکی می وزید و به خودت که میومدی شهر بود که فقط زیر پاهات جولان می داد؛ یکم که نفسش جا اومد برگشت بهم گفت: خب، اینم بالاترین نقطه ی شهر، دقیقا همونجایی که قولشو داده بودم؛ یه نگاه دوباره ای به شهر کردم و گفتم: عجب جای سقوطیه! چشمام به شهر بود ولی احساس کردم میخ شده بهم، سرمو که برگردوندم دیدم زل زده تو چشام، همون نگاه همون لبخند، پرسید: چرا سقوط؟ گفتم: این یه اصله، هر وقت به بالاترین نقطه ی زندگیت برسی قدم بعدیت سقوطه! پرسید: دوست داشتی الان اون پایین باشی؟ لبخند سردی زدم و گفتم: اما من هنوزم اون پایینم؛ نگاهی بهش کردم و گفتم: به نظرت تغییر نکردم؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: چرا، چاق تر شدی! گفتم: اره خب، زندگی عجیب ساخته! گفت: ساختی یا سوختی؟ خندم گرفت با حرفش؛ گفتم: چه فرقی می کنه، بسوزی هم باس بسازی! دست کردم تو جیبم و دو نخ سیگار در آوردمُ گرفتم سمتش؛ گفتم: انتخاب کن! یه نگاهی بهم کرد و گفت: این دو تا که هر دوش یه مارکه! بهش گفتم: دقیقا، گاهی وقتا چاره ای جز این نداری! زندگ

برچسب: نویسنده: پندار امینی تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:29

صفحه بندی